بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘رمان’

دختر فوتبالیست ۵

۲۷ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

بعد از سلام و احوال پرسی دعوتمون کرد تو خونش.وارد خونش شدیم.چه خونه ی لوکسی داشت.اصن بهش نمیخورد ماله یه پسر مجرد باشه.سه تایی رو مبل نشستیم.

من-نسیم خاک بر سر بی عرضت کنن.من دارم میترشم اونوقت تو این پسرخالت رو تو فریزر نگه داشتی خراب نشه؟؟

نسیم-لیاقتت همینقدره دیگه.پسره هفته ای ۶ تا دختر میاره خونش

من-خب بیاره.مهم بعد از ازدواجه

نسیم-اگه تو عقل داشتی الان ما اینجا نشسته بودیم

پسر خالش با یه سینی شربت اومد تو سالن و رو میز گذاشت.مبل روبروی من نشس و به من خیری شد و گفت:

میخوای بری باشگاه پسرا؟

ادامه ی نوشته

دسته هارمان برچسب ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

رمان دختر فوتبالیست ۴

۲۷ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

با ارامش و التماس و فحش و داد بیداد و مشت و لگد و پارچ اب و هرچی که به مغزم خطور میکرد رو اوردم تا این دو تا تن لش رو بیدار کنم.دیشب که میخواستیم بخوابیم به هم میگن وای فردا این شیرین رو چجوری بیدار کنیم؟؟حالا خودشون رو نگا….

ساعت حدودا ۱۰ صبح بود.بالاخره بیدارشون کردم.بعد از خوردن صبحونه چمدونا رو بستیم.اینقدر با خودشون لباس اورده بودن که دو ساعت داشتیم لباسایه خانوما رو تا میکردیم.البته تا که چه عرض کنم میچپوندیم تو چمدون.

از خونه اومدیم بیرون و خیلی خوشحال جلوی اسانسور وایستادیم.بعد از دو سه دقیقه متوجه شدیم که ۷ طبقه رو باید بارکشی کنیم.منه بدبخت خاک بر سرم اخر از همه از پله داشتم میومدم پایین.

سعید-شیرین خانوم

وااااااای…خداجون وقتی داشتی شانس رو تقسیم میکردی من کدوم قبرستونی بودم؟؟حتما داشتم فوتبال نگا میکردم.

برگشت به سمته سعید-اه سلام سعید اقا

به بچه ها هم سلام کرد و به من گف

سعید-دارین میرین خونه؟

ادامه ی نوشته

دسته هارمان برچسب ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

رمان دختر فوتبالیست ۳

۲۷ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

ساعت ۱۲ شب بود.اما هنوز بهنوش نیومده بود.نگرانش بودم چون گوشیش هم خاموش بود.زیاد به فرهاد اعتماد نداشتمو این دیر کردن بهنوش هم تشدیدش کرد.
یه کم از لیوان شیرم رو خوردم و دوباره از پنجره به چراغ های روشن خیابون خیره شدم.خونه ی ما سه تا تویه اپارتمان ۷ طبقه بود.و ما هم دقیقا طبقه ی ۷ بودیم.یه خونه ی نقلی اما باصفا.
از در ورودی که وارد میشدی مستقیما تویه حال بودی و سمت چپ اشپزخونه ی اپن و سمت راست یه راهروبود که شامل توالت و حمام و اون اخرش یه دونه اتاق بزرگ میشد.خونه رو با سلیقه ی خودمون چیدیم.تو همون یه دونه اتاق سه تا تخت رو جا کردیم.یه تخت وسط اتاق و دوتا تخت دیگه که ماله من و نسیم بود کنار دیوار.یعنی بهنوش وسط بود.یه کتابخونه که روبه روی تخت بهنوش بود.به لطف نسیم همیشه مرتب بود.اکه به من و بهنوش بود توش گم میشدی.و کمد لباسمون که لباسایه سه تامون توش به زور چپونده شده بودن!!و یه اینه ی قدی.اتاق ما فقط همینا رو داشت.البته عروسکای پشمالوی بهنوش رو یادم رفت.

سالن هم که یه کاناپه و تلوزیون ال سی دی که من خودم نصف پولش رو دادم تا بتونم مسابقه های فوتبالم رو توش بهتر ببینم. خونه ی ما بیشتر شبیه مسجد بود تا خونه.
به دیروز فکر کردم.به وقتی که نسیم جریان خواستگاری بهروز پسر داییش رو برام تعریف کرد.چقدر از خوشگلیش برام گفت.میگفت قدش یه کم از نسیم بلند تره و هیکلش ورزشکاری.چشمای قهوه ای تیره و بینی خوش فرم.و در اخرم از لباش گفت که چقدر وسوسه انگیزه.مهندسه عمرانه و ۲۶ سالشه و تو شرکت باباش کار میکنه.با تعریفایی که از بهروز شنیدم به نظرم واقعا لیاقته نسیم رو داشت.چقدر خوش حال شدم.چون نسیم گفت دوسش داره و میخواد جواب مثبت بده چون خانوادش هم تاییدش کردن.تابستون هم رسما میان خواستگاریش.

ادامه ی نوشته

دسته هارمان برچسب ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دختر فوتبالیست ۲

۲۷ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

صبح جمعه بود واسه همین میخواستم تا جایی که جا داشت بخوابم.البته این فقط تصور خودم بود.چون دقیقا داشتم به قسمت هایه هیجانی خوابم میرسیدم که یهو صدای دلنگ و دولونگ اومد.
یه ان فکر کردم زلزله شده.اخه کله ی صبح که ادم مغزش نمیرسه زلزله دلنگ و دولونگ نداره.واسه همین فکر مسخرم سریع نشستم سر جام و دستام رو گذاشتم رو سرم.که یهو صدا قطه شد. تعجب کردم.سرم رو بالا اوردم که تو اون تاریکی ببینم چه خبره….
خدایا به همین لحظه ی مقدس مرگ این دو تا جونور رو بده تا منم بتونم راحت بخوابم.
همونطور که داشتم میگفتم تا سرم رو اوردم بالا یهو یه نور نارنجی اوفتاد تو جفت چشمام و مردمکای چشمام رو از ریشه سوزوند.بیا کور شدم رفت.
تو اون لحظه فقط هر چی فحش تو مدرسه یاد گرفته بودم رو به زبون اوردم.(تو مدرسه بهش فحش یاد دادن؟؟!!)

ادامه ی نوشته

دسته هارمان برچسب ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

دختر فوتبالیست ۱

۲۷ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

هلک و هلک داشتم از پله ها میومدم بالا…خدا خفه کنه این اقای رحیمی رو که یه فکری واسه این اسانسور وامونده نمیکنه.کیفم رو روی زمین داشتم میکشیدم که یهو صدای پای یه نفر رو از پشت سرم شنیدم.برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.اه بخشکی شانس.هم هر وقت من داشتم این پله های

 

ترقی رو طی میکردم این سعید هم باید یه عرض اندامی میکرد.با اینکه فهمید دیدمش اما بازم خودم رو به نفهمیدن زدم و رومو بر گردوندم و جون کندن و بالا رفتنم ادامه دادم.

سعید-سلام خانومه کیهانی

یه پوفی کردم و زیر لب گفتم خدا لعنتت کنه رحیمی که یه اسانسور رو درست نمیکنی.برگشتم به سمتش و خودمو کاملا متعجب نشون دادم….

من-اااا…شمایید سعید اقا؟؟ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم.(اره جونه خودم)

سعید-ایرادی نداره.خسته نباشید از دانشگاه برگشتید؟

در کمال پرویی نشوندمش سر جاش

من-باید براتون توضیح بدم؟

بنده خدا یکه خورد.به روی خودش نیورد و سریع گفت مثل اینکه شما خیلی خسته ایید.اگه اجازه بدید من کیفتون رو براتون میارم.طفلی وقتی چشماش به نگاه وحشت ناک من افتاد سریع گفت:البته اگه دوست داری.

من-نخیر اقا.برید زنبیله ننه بزرگتون رو براش ببرید.با اجازه

ادامه ی نوشته

دسته هارمان برچسب ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

رمان وسوسه بخش ۲

۲۷ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

فصل دوم 

خونه امو از اون خونه قدیمیا بود….
سن من که چیزی نبود ۱۸ سال… درست ۱۸ سال ناقابل….
تو خانواده ما رسم بود…. یعنی تو فامیل… تو محل ..دختر باید زود ازدواج کنه…. مخصوصا اگه باباش پولدار باشه که بدتر …
لاله که تو همون ۱۵ سالگی شوهر کرد..و رفت سر خونه زندگیش … الانم دوتا دختر داره …
این دوتا وروجکم وقتی میان خونمون… بیا بین چه اتیشی می سوزن… 
ولی اقا جون به بچه هاش اصلا محل نمی ده…. اونم فقط به خاطر اینکه پسر نیستن
اخه تو خانواده ما همه عاشق پسرن …اره دیگه پسر باعث ابروی خانواده… ادامه نسل در حال انقراض و باعث سربلندی خانواده است …….
تازه هر غلطیم که کرد …کرد…اشکالی نداره که……چرا؟…. چون پسره ….
دختر بازی ..عیاشی ..سیگار کشیدن …اینا تازه می شه حسنش.. چرا ؟…چون پسره ..
اما دختر…. چرا بیشتر از دیپلم بخونی ..تو که اخر کهنه شور می شی….پس زر زیادی می زنی که بری درس بخونی …
چی دختر فلای رفته دانشگاه چه غلطا ….آخر و زمون شده به والله..
وای اگه دختری تو محل با یه پسر دیده می شد ..تا فردا صبحش یا دختره می مرد یا پسره …
بماند که چه حرفا پشت سرشون زده می شد…

ادامه ی نوشته

دسته هارمان برچسب ها:, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,