عشق در چهار دیواری
در آپارتمان باز شد. از صدای حرکت کردنش می تونستم حدس بزنم محمد کسری است، به خاطر همین سرمو از روی جزوه بلند نکردم. متوجه شدم رفت سمت آشپزخونه. صداش رو از اونجا شنیدم:
“علیک سلام خانوم!…تو رو خدا انقدر تحویل می گیری، من خجالت زده می شم ها!”
خطی که داشتم می خوندم رو گم کردم.
“أه…کسری ساکت…حواسم پرت شد!”
دوباره شروع کردم از دو سه خط بالاتر به خوندن. دیدم دیگه هیچی نگفت. یواشی سر بلند کردم زیر چشمی نگاهش کردم. چون توی حال نشسته بودم آشپزخونه هم که دید داشت.
دوباره رفته بود خرید. پاکتها روی میز بودند و اون داشت بعضی ها رو می چید توی یخچال بعضی رو هم می ذاشت توی سینک. جزوه رو بستم و با اخمی که در اثر کنجکاوی بود نگاهش کردم.
“خبریه؟ اینا چیه دیگه؟”
یه نگاه گذرا بهم انداخت و دوباره مشغول کارش شد. حرفی نزد. ‘خاک توی سرت کنن پریا که تو دلت از جای دیگه ای پر بود سر این مظلوم خالی کردی’! با صدای آرومی گفت:
“شما درست رو بخون کار به چیزی نداشته باش.”
کلافه دستم رو به پیشونیم کشیدم.
“حالا تو بگو چرا دوباره رفتی خرید؟!”
چیزی نگفت. کتش رو تازه درآورد انداخت روپشتی صندلی میز. آستین هاش رو همونطور که تا می زد گفت:
“اگر درس نداری برو یه کم بخواب تا شب سرحال بشی.”
جزوه رو گذاشتم کنارم و از جام بلند شدم. دست به سینه رفتم توی آشپزخونه. احساس ندامت و درد عذاب وجدان یکجا اومد سراغم. از طرفی هم با کاری که من امروز، بعد از مدتها دوباره، انجام داده بودم اعصاب درست درمونی هم نداشتم به خاطر همین هم نمی خواستم کوتاه بیام.
آخرین دیدگاهها