بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘رمان عشق در چهار دیواری’

عشق در چهار دیواری

۲۷ اسفند ۱۳۹۰ ۱ دیدگاه

در آپارتمان باز شد. از صدای حرکت کردنش می تونستم حدس بزنم محمد کسری است، به خاطر همین سرمو از روی جزوه بلند نکردم. متوجه شدم رفت سمت آشپزخونه. صداش رو از اونجا شنیدم:

“علیک سلام خانوم!…تو رو خدا انقدر تحویل می گیری، من خجالت زده می شم ها!”

خطی که داشتم می خوندم رو گم کردم.

“أه…کسری ساکت…حواسم پرت شد!”

دوباره شروع کردم از دو سه خط بالاتر به خوندن. دیدم دیگه هیچی نگفت. یواشی سر بلند کردم زیر چشمی نگاهش کردم. چون توی حال نشسته بودم آشپزخونه هم که دید داشت.

دوباره رفته بود خرید. پاکتها روی میز بودند و اون داشت بعضی ها رو می چید توی یخچال بعضی رو هم می ذاشت توی سینک. جزوه رو بستم و با اخمی که در اثر کنجکاوی بود نگاهش کردم.

“خبریه؟ اینا چیه دیگه؟”

یه نگاه گذرا بهم انداخت و دوباره مشغول کارش شد. حرفی نزد. ‘خاک توی سرت کنن پریا که تو دلت از جای دیگه ای پر بود سر این مظلوم خالی کردی’! با صدای آرومی گفت:

“شما درست رو بخون کار به چیزی نداشته باش.”

کلافه دستم رو به پیشونیم کشیدم.

“حالا تو بگو چرا دوباره رفتی خرید؟!”

چیزی نگفت. کتش رو تازه درآورد انداخت روپشتی صندلی میز. آستین هاش رو همونطور که تا می زد گفت:

“اگر درس نداری برو یه کم بخواب تا شب سرحال بشی.”

جزوه رو گذاشتم کنارم و از جام بلند شدم. دست به سینه رفتم توی آشپزخونه. احساس ندامت و درد عذاب وجدان یکجا اومد سراغم. از طرفی هم با کاری که من امروز، بعد از مدتها دوباره، انجام داده بودم اعصاب درست درمونی هم نداشتم به خاطر همین هم نمی خواستم کوتاه بیام.

ادامه ی نوشته

عشق در چهار دیواری – سری بعد

۲۷ اسفند ۱۳۹۰ بدون دیدگاه

صدای زنگ آپارتمان که بلند شد نزدیک بود قالب تهی کنم. یه نگاه به پریا انداختم. زیادی خونسرد بود. عوضش به جاش تا دلتون بخواد من دستپاچه و هول بودم. پریا رفت تا در رو باز کنه. بلند شدم و دنبالش دویدم.

“صبر کن…من باز می کنم!”

مکث کرد تا من به طرف در برم. سعی کردم هیجانم رو پنهان کنم. عصبی بودم. همون موقع صدای زنگ تلفن هم بلند شد. به پریا نگاه کردم. اشاره کرد که جواب می ده و من در رو باز کنم.سرمو تکون دادم اون هم رفت. یه نفس عمیق کشیدم و در رو باز کردم. از دیدن صحنه ی رو به روم انگار یه سطل آب یخ خالی کردن روی سرم. فریاد زد:

“سورپراااایز!!”

دستاش رو بلند کرد و اومد طرفم و من همینطور هاج و واج به اون کاراش خیره شده بودم. با این حال دستمو دورش حلقه کردم. خیلی وقت بود که ندیده بودمش! اما الان حسابی من غافلگیر شده بودم چون گفته بود که تا قبل از عید نمیاد. و نمی دونستم همین یه شوخی ساده مادرم ممکنه تمام زندگی منو بریزه بهم.

****************

گوشی رو که برداشتم، شخص پشت گوشی مهلت صحبت به من نداد و سریع گفت:

“پریا خیلی زود با محمد کسری به یه بهونه ای از خونه برید بیرون.”

ادامه ی نوشته